زیبای وحشی...

 

زن:سحر چون می روی در کام امواج.

کند تاب مرا، هجر تو تاراج.

ماهیگیر:منم یک مرد ماهیگیر ساده،

خدا نان مرا در آب داده!

زن:تو را دریا فرو کوبید صد بار

     از این زیبای وحشی دست بردار!

ماهیگیر:چو می خوانندماین امواج از دور،

          همه عشقم ،همه شوقم، همه شور.

زن:فریبش رامخور ای مرد، زین پیش،

     به گردابش به توفانش بیاندیش!

ماهیگیر:نمی ترسم نمی پرهزم از کار ،

          به امید تو می آیم دگر بار!

زن :اگر از جان نمی ترسی در این راه،

       بیاور گوهری رخشنده چون ماه.

       بشور از خانه ات فقر وسیاهی

       که مروارید نیکوتر ز ماهی

ماهیگیر:زعشقم گوهری تابنده تر نیست .

         سزاوار تو زین خوش تر گوهر نیست.

         ولیکن تا نباشم شرمسارت،

         فروزان گوهری آرم نثارت!

****

زنی خاموش در ساحل نشسته ست.

به آن زیبای وحشی چشم بسته ست.

به او هر روز چون سالی گذشته ست.

هنوز آنمرد عاشق بر نگشته ست.

نه تنها گوهری در دام ننشست ،

که عشقی پاک گوهر رفت از دست!

((فریدون مشیری))

یا رب ...! سلام!

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه ی لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده لی

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم میزنی

خسته ام زین عشق دل ،خونم مکن

من که مجنونم مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو ولیلای تو من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگ و پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختس

من کنارت بودم ونشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره ی صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی

در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 

**************************

کوچه

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوقدیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهان خانه ی جانم

گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آُسمان صاف وتب آرام

بخت خندان وزمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب وصحرا وگل وسنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آمد تو به من گفتی

از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ایینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم:حذر از عشق؟ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم ! نتوانم !

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم : تو صیادی ومن آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم وگشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!

سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت .

مرغ شب ناله یتلخی زد وبگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم ،  نرمیدم.

رفت در ظلمت غم آن شب وشب ها ی دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...

بی تو، اما ، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !

((فریدون مشیری ))

 

**************************

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه       وین عمر به خوش دلی گذارم یا نه

پر کن قدح باده که معلومم نیست       کین دم که فرو برم برارم یا نه  ...

**************************

آنکه زيباتر سخن ميگويد کسي است که زيباتر هم مي انديشد

با همه چيز در آميز و با هيچ چيز آميخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش

کسی باش که عمری باتو بودن یک لحظه ولحظه ای بی تو بودن یک عمرباشد .......

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ...

 

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سارد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ وبازیگوش

و او هر روز پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را بیدلر سازد

بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را

((دکتر علی شریعتی))

 

++++++++++++++++++++

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه... مي باره و مي باره و... اينقدر مي باره تا آبي شه... ‌آفتابي شه...!!! کاش... کاش مي شد مثل آسمون بود... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده.

 

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .

بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .
صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .
صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.
صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .
صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی