یا رب ...! سلام!
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه ی لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده لی
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم میزنی
خسته ام زین عشق دل ،خونم مکن
من که مجنونم مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو ولیلای تو من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ و پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختس
من کنارت بودم ونشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم
کردمت آواره ی صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی
حال این لیلا که خارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
**************************
کوچه
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوقدیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهان خانه ی جانم
گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آُسمان صاف وتب آرام
بخت خندان وزمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب وصحرا وگل وسنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آمد تو به من گفتی
از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه ی عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم:حذر از عشق؟ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ! نتوانم !
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
باز گفتم : تو صیادی ومن آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم وگشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت .
مرغ شب ناله یتلخی زد وبگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم ، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم آن شب وشب ها ی دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...
بی تو، اما ، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !
((فریدون مشیری ))
**************************
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه وین عمر به خوش دلی گذارم یا نه
پر کن قدح باده که معلومم نیست کین دم که فرو برم برارم یا نه ...
**************************
آنکه زيباتر سخن ميگويد کسي است که زيباتر هم مي انديشد
با همه چيز در آميز و با هيچ چيز آميخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش
کسی باش که عمری باتو بودن یک لحظه ولحظه ای بی تو بودن یک عمرباشد .......