یک لحظه آرامش ...((فریدون مشیری))

یک لحظه آرامش ...

بید مجنون زیر بال خود پناهم داده بود

در حریم خلوت جانبخش راهم داده بود

تکیه بر بال نسیم و چنگ در گیسوی بید

مسندی والاتر از ایوان شاهم داده بود

شاه بودم بر سر آن تخت - شاه تخت خویش

یک چمن گل تا افق جای سپاهم داده بود

چتر گردون سجده ها بر سایبانم برده بود

عطر پیچک بوسه ها بر پیشگاهم داده بود

آسمان - دریای آبی ،

                  ابرها ، قوهای مست

شوق یک دریا تماشا بر نگاهم داده بود

آه ای آرامش جاوید ! کی آیی به دست؟

آسمان یک لحظه حالی دلبخواهم داده بود!

((فریدون مشیری))

فال

فال

زنی، فال مرا می‌دید و می‌گفت:

- زنی، آرام و خوابت را ربوده‌ست!
به نقش قهوه می‌بینم که، دیری‌ست
چراغ‌افروز رؤیای تو بوده‌ست!

رخش زیباست، بالایش بلند است
نگاهی سخت افسونکار دارد
تو را سرگشته می‌خواهد همه عمر
وزین سرگشتگان بسیار دارد!

فریبش را مخور! خوش خط و خالی‌ست
ازو تا پای رفتن هست، بگریز!
به گیسوی بلاریزش میاویز!
ز لبخند بلاخیزش بپرهیز!

سرت را گرم می‌دارد به امّید
دلت را نرم می‌سازد به نیرنگ
مدامت می‌دواند، تشنه، بی‌تاب
وفا دور است ازو، فرسنگ فرسنگ.

به او گفتم:
- مرا از ره مگردان!
که هیچت نقش مهری در جبین نیست!
اگر هم راست می‌گویی، مرا عشق،
چنین فرماید و راهی جز این نیست

((فریدون مشیری))

چند دو بیتی از فریدون مشیری

سلام عرض ادب و احترام

چند تا دوبیتی براتون مینویسم که امیدوارم مورد پسندتون واقع بشه

این اشعار از کتابگناه دریا از فریدون مشیری هستن.

مکتب عشق

سیه چشمی به کار عشق استاد،
به من درس محبت یاد می داد.
مرا از یاد برد آخر ولی من
بجز او عالمی را بردم از یاد

گرفتار

لب خشکم ببین چشم ترم را

بیا از باده پر کن ساغرم را

دلم در تنگنای این قفس مرد،

رسید آن دم که بگشایی پرم را.

عشق بی سامان

چنین با مهربانی خواندنت چیست؟

بدین نامهربانی راندنت چیست؟

بپرس از این دل دیوانه من

که ای بیچاره عاشق،ماندنت چیست؟

آرزو

به امید نگاهت ایستادن،

به روی شانه هایت سر نهادن،

مرا خوش تر از این ها آرزویی ست :

دهان کوچکت را بوسه دادن.

غروب نابهنگام

چو ماه از کام ظلمت ها دمیدی.

جهانی عشق در من آفریدی.

دریغا،با غروب نابهنگام،

مرا در در دام ظلمت ها کشیدی



غوغا می کنی

غوغا می کنی

ای غنچهً خندان چرا خون در دل ما می کنی

خاری به خود می بندی و ما را ز سر وا می کنی

از تیر کجتابی تو آخر کمان شد قامتم

کاخت نگون  باد ای فلک با ما چه بد تا می کنی

ای شمع رقصان با نسیم اتش مزن پروانه را

با دوست هم رحمی چو با دشمن مدارا میکنی

اتش پرید از تیشه ات امشب مگر ای کوهکن

از دست شیرین درد دل با سنگ خارا می کنی

با چون منی نازک خیال ابرو کشیدن از ملال

زشت است ای وحشی غزال اما چه زیبا میکنی

امروز ما بیچارگان امید فرداییش نیست

این دانی و با ما هنوز امروز و فردا می کنی

دیدم به آتش بازیت شوق تماشایی به سر

آتش زدم در خود بیا گر خود تماشا میکنی

آه سحر گاه تو را ای شمع مشتاقم به  جان

باری بیا گر آه خود با ناله سودا میکنی

ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن

در گوشه میخانه هم مارا تو پیدا می کنی

ما شهریارا بلبلان دیدیم بر طرف چمن

شور افکن و شیرین سخن اما تو غوغا میکنی

((فریدون مشیری))

اسیر

جان می دهم به گوشهً زندان سرنوشت

سر را به تازیانه او خم نمی کنم

افسوس بر دو روزهً هستی نمی خورم

زاری بر این سراچهً ماتم نمیکنم

 

با تازیانه های گرانبار جانگداز

پندار آن که روح مرا رام کرده است

جان سختیم نگر، که فریبم نداده است

این بندگی، که زندگی اش نام کرده است

 

بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی

جز زهر غم نریخت شرابی به جام من

گر من به تنگنای ملال آور حیات

آسوده یک نفس زده باشم حرام من !

 

تا دل به زندگی نسپارم ،به صد فریب

می پوشم از کرشمهً هستی نگاه را

هر صبح و شام چهره نهان می کنم به اشک

تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را

 

ای سرنوشت ،از تو کجا می توان گریخت؟

من راه آشیان خود از یاد برده ام

یک دم مرا به گوشهً راحت رها مکن

با من تلاش کن که بدانم نمرده ام !

 

ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا

زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز

شادم از این شکنجه ،خدا را ،مکن دریغ

روح مرا در آتش بیداد خود بسوز !

 

ای سرنوشت ! هستی من در نبرد توست

بر من ببخش زندگی جاودانه را !

منشین که دست مرگ ز بندم رها کند

محکم بزن به شانهً من تازیانه را !

((فریدون مشیری))

((فریدون مشیری))

آخرین جرعۀ این جام

همه می پرسند:

چیست در زمزمۀ مبهم آب ؟

چیست در همهمۀ دلکش برگ ؟

چیست دربازی آن ابر سپید ،

روی این آبی ارام بلند ،

که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال ؟

***

چیست در خلوت خا موش کبوتر ها ؟

چیست در کوشش بی حاصل موج ؟

چیست در خندۀ جام ؟

که تو چندین ساعت ،

مات و مبهوت به آن می نگری !؟

***

_ نه به ابر ،

نه به آب ،

 نه به برگ ،

نه به این آبی آرام بلند ،

نه به اين خلوت خاموش کبوتر ها ،

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام ،

من به این جمله نمی اندیشم .

ادامه نوشته